امروز بازم دوتایی رفتیم مطب خانم دکتر. ایندفه دیگه
انگشتای نازت رو نمیخوردی. فدای تو پسر نازنینم بشم، روزه ت قبول باشه مامانی. ![]()


سلام خوشگل مامان و بابا.
الان چند هفته ست که گوش داخلیت کامل شده و تو همه صداهایی که ما میشنویم رو میشنوی. مهمتر اینکه تازه باهامون حرف هم میزنی و جوابمون رو میدی. هروقت که خوابی و من و بابایی دلمون برای شیطنت هات یه ریزه میشه و دلمون طاقت نمیاره، اسمت رو صدا میزنیم و ازت می خوایم تا بیدار شی و تو پسر نازنینم زودی بیدار میشی و با چند تا لگد و تکون کوچولو بهمون سلام میدی و لبخند میزنی. بعد من وبابایی شروع می کنیم به حرف زدن با تو نازنینم و تو هم جواب میدی. مثلاً امروز بابایی ازت پرسید اگه بعداً یه آبجی کوچولو برای خودت میخوای یه لگد بزن ولی تو ساکت بودی، بعد بابایی گفت اگه داداش کوچولو دوست داری لگد بزن و تو بازم ساکت موندی. بعد من گفتم هیچکدوم، خوب بچه م میخواد تک فرزند باشه و تو تا جمله م تموم نشده زودی یه لگد محکم زدی. و من و بابایی کلی خندیدیم.

بابا جون و من، از اینترنت برات کلی موسیقی موزارت و بتهوون دانلود کردیم و طول روز برات پخش می کنیم. آخه تو یه مقاله نوشته بود اگه جنین بهشون گوش بده بچه صبور و باوقاری میشه. حالشو ببری مامانی.
![]()
![]()
![]()

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
غروب یه روز گرم تابستون بود. تازه 6 روز از وسط تابستون گذشته بود. یه نی نی کوچولوی باهوش تو شکم مامانش داشت ورجه وورجه می کرد و واسه خودش آواز می خوند. اسم این نی نیه ناز آیهان بود. آیهان کوچولو تازه وارد هفته بیست و چهارمش شده بود و نیم کیلو بیشتر وزن نداشت. مامان و باباش هم خیلی دوستش داشتن. تازه، بعضی وقتا هم سه نفری می رفتن بیرون و قدم می زدن.
القصه، اون روز هم طبق معمول هر روز رادیو قزوین داشت برنامه "جشن دل" ویژه افطار ماه رمضون رو پخش می کرد. این برنامه برای شنونده هاش دو تا مسابقه هم گذاشته بود. یه مسابقه تلفنکی و یه مسابقه پیامکی. مسابقه پیامکیش این بود که: این حدیث از کدام امام معصوم است؟ "نزدیکترین و سریعترین طاعت در ثواب، صله رحم است".
بابا و مامان آیهان تصمیم گرفتن تو مسابقه شرکت کنن و اسم آیهانو از رادیو بشنون. البته اون دوتا کلاً آدمای خوش شانسی نبودن. آخه تمام سهم شانسشونو تو پیدا کردن هم و به دست آوردن آیهان کوچولو صرف کرده بودند! همین چند وقت پیش بود که بابایی کلی پول تو بانک گذاشته بود ولی حتی یه پاپاسی هم برنده نشد. مامانی هم تا چیزی می خواد بخره تو بازار نایاب میشه و نمیشه گیرش آورد. بگذریم.
بابایی رفت تو اینترنت گشت و جواب مسابقه رو پیدا کرد. جواب سوال گزینه (1) امام محمدباقر (ع) بود. بابایی به اسم آیهان کوچولو به رادیو پیامک زد. مامانی هم به اسم خودش تو مسابقه شرکت کرد.
یه مدت گذشت و رادیو داشت برنامه هاشو پخش می کرد، مصاحبه با مردم، پیامهای شما، کارشناس مذهبی و .... مامانی به بابا گفت بریم بغل رادیو بشینم، اگه اسم آیهانو گفت ضبطش کنیم واسه یادگاری. هر دو موبایلاشونو حاضر کردن و منتظر شدن. کلی بغل رادیو نشستن تا اینکه اسم آیهانو و مامانیو تو رادیو پخش کردن. البته آقا مجریه نمی دونست آیهان آقا هست یا خانوم!! بابا و مامان کلی ذوق کردن. آیهان کوچولو هم کلی ذوق کرد و خوشحال شد.
دیگه وقت اذان شده بود. بابایی و مامان نشستن سر سفره و روزه یازدهمین روز رو افطار کردن. غذاشون یه دلمه خوشمزه بود. آیهان کوچولو هم خیلی از دلمه خوشش اومد و کلی نوش جون کرد. بعد از افطار مامانی ظرفها رو برد آشپزخونه و مشغول شستنشون شد. بابایی هم لم داده بود به مبل و داشت استراحت می کرد. برنامه جشن دل رادیو دیگه به آخرش رسیده بود که قرار شد اسم برنده ها رو اعلام کنند.
وااااایییییی، حدس بزنین اسم برنده کی بود؟ مامان و بابا باور نمی کردن. اسم برنده پیامکی آیهان کوچولوی نیم کیلویی بود. نی نی کوچولوی قهرمان، برنده شده بود و اولین جایزه زندگیشو برده بود. بابا و مامان از خوشحالی داشتن پر در می آوردن. آیهان کوچولو هم کلی شادی می کرد و بالا پایین می پرید. بابایی و مامانی این قهرمانیو به آیهان کوچولو تبریک گفتن و دعا کردن آیهان همیشه سربلند و پیروز باشه و لطف و رحمت خدا همیشه شامل حالش بشه. بعد سه تایی باهم خوندن:" آفرین، صد آفرین، هزار و شونصد آفرین، فرشته روی زمین، آیهان آقای نازنین، کوچول موچول بهترین، ...."
قصه ما به سر رسید، آیهان جون هم به جایزه اش رسید. جایزه اش یه ساعت دیواری خوشگله که بابا مامان میزنن به دیوار اتاق آیهان کوچولو.
امروز 11 امین روز ماه رمضانه و با حساب کتاب جدید دکترها، تو 23 هفته و 5 روزه هستی. یه نینی کوچولوی خوش شانس...
رادیوی قزوین، از شروع ماه رمضان، از قبل از افطار برنامه ای پخش میکنه به اسم جشن دل و هر روز یه مسابقه تلفنی داره و یه مسابقه پیامکی. سؤال پیامکی امشب این بود: " این حدیث از کدام امام معصوم است؟ نزدیکترین و سریعترین طاعت در ثواب ، پیوند با خویشان است. 1. امام محمد باقر (ع) 2. امام جعفر صادق (ع) 3. امام رضا(ع) "
باباجون بدو رفت از اینترنت جوابو پیدا کرد و به اسم تو به رادیو پیامک زد، آخه خیلی دلش می خواست اسمتو از رادیو بخونن. منم بلافاصله بعدش به اسم خودم فرستادم، آخه نمیشد دو دفعه به اسم گل پسرم بفرستیم.
من و بابایی با گوشیام نشستیم جلوی رادیو تا وقتی میخوان اسمتو بخونن زودی صدای رادیورو ضبط کنیم و بالاخره بعد از کلی، مجری برنامه خوند:
خانم شادی ...، خانم یا آیهاااان ... ص. نمیدونم خانمه یا آقاست، آقای .. نه این یکی دیگه خانم آی سان...
و باباجون کلی خندید که باز این قزوینیا باز رو تشخیص خانم یا آقا بودن آی سان به مشکل خوردن و ایندفه تو هم به مامانی اضافه شدی!!
برنده ها رو یک ساعت دیگه آخر برنامه اعلام میکنن، فقط یک برنده بین اینهمه شرکت کننده!
تا برنامه تموم شه، افطار ما هم تموم شد و من تو آشپزخونه مشغول شستن ظرفا بودم. یه جورایی ته دلم میگفت نینی کوچولوی خوش قدم من حتماً برنده میشه، به باباجون گفتم موقع اعلام برنده ها بازم صدای رادیو رو ضبط کنه، ولی باباجون نجنبید، یعنی این جمله منو نشنید و مجری اعلام کرد: " برنده مسابقه پیامکی امشب: آقای آیهان ص."
باید قیافه های مامان و بابارو میدیدی، اصلاً باورمون نمیشد، اینهمه سال ما تو هیچ قرعه کشی برنده نشده بودیم و تو یه ریزه فسقلی، تو اولین قرعه کشی که شرکت کردی، برنده شدی. نمیدونی چه لحظه باشکوهی بود وقتی اسمتو خوندن و ما چقدر ذوق کردیم که تو انقدر خوش شانسی، چشمامون پر اشک شده بود و من گریه کردم و بدو رفتم سر سجاده تا خداجون رو شکر کنم. نه به خاطر برنده شدنت، بلکه به خاطر اینکه فرشته کوچولوی نازی مثل تورو به ما بخشیده، به خاطر بابای خوب و مهربونت و به خاطر اینکه از خداجون بخوام که شما دو تا رو برام حفظ کنه..
جایزه تو روز دوشنبه یعنی سه روز دیگه با ارائه شناسنامه میدن و ما موندیم تو که هنوز دنیا نیومدی، با شناسنامه نداشته ت چه جوری باید جایزه تو بگیریم تا بتونیم سمبل خوش شانسیتو برات یادگاری نگه داریم!! آرزو میکنم جزء جایزه ت یه جلد قرآن مجید هم باشه تا بتونم ماه رمضون امسال و سال های بعد از روی قرآن خودت برات قرآن بخونم و تو هم یاد بگیری.
خداجون بزرگ، شکرت به خاطر همه نعمت های بیکرانه ت، لطفاً مواظبمون باش. آمین!
سلام نازنین مامان،
دیروز رفتیم آتلیه آقای دکتر تا اونم ببینه حسابی بزرگ و قوی شدی. صبح ساعت 9 از خونه راه افتادیم و تا برسیم مطب ساعت شد 12.5. وقتی رسیدیم کلی مامان و بابای دیگه قبل از ما تو صف بودن. حالا حالاها نوبت به ما نمی رسید، باباجون هم هنوز روزه شو باز نکرده بود، واسه همین رفتیم پارک ساعی تا هم ناهار بخوریم و استراحت کنیم و هم بازم یه سری به لاک پشت کوچولوهای بامزه بزنیم... خلاصه روزمون همینطور به انتظار گذشت تا اینکه بالاخره ساعت 10 شد نوبتمون شد و من تونستم صدای قلب مهربونتو بشنوم. 141 ضربه در دقیقه، وزنتم شده 571 گرم. و خدارو شکر سالم و قوی هستی و هیچ مشکلی نداری. تازه ماشاءالله رشدت از بس خوبه دکتر بازم سنتو بیشتر تخمین زد، ایندفه 23 هفته و 2 روز یعنی 4 روز بیشتر از برآورد قبلیش..
خداجون بزرگ و مهربون، هزاران هزار مرتبه شکرت که مواظب نینی کوچولوی ما هستی. لطفا کاری کن که همه نینی کوچولوها سالم و قوی به دنیا بیان و بزرگ شن.آمین!
تا برسیم خونه ساعت 1.5 بعد از نصفه شب شد، باباجون طفلک باید 2 ساعت دیگه بیدار شه تا سحری بخوره..
بابا جون مهربون خیلی خیلی ممنون که انقد به فکرمونی و برامون زحمت میکشی. خیلی خیلی دوستت داریم. بزرگ شدم باهات بدمینتون بازی میکنم...
از وقتی تو نازنینم اومدی تو دل مامانی، بابا جون دیگه نذاشته چایی و نسکافه بخورم، هرچیم فنجونای چایی و قهوه بهمون چشمک زدن جلوی شکممون رو گرفتیم مبادا عزیزدلم صدمه ای ببینه.





ولی خوب تو نازنین مامان و بابا، تند و تند بزرگ میشی و زود زود گشنه ت میشه، واسه همین هرچی مامانیی میخوره هام هام میکنی و مامان کم خون شده. حالا مامان باید روزی 2 تا قرص آهن مختلف بخوره، اونم با آب پرتقال.



سلام پسر گلم، پریشب تو و مامان جونو راهی تبریز کردم. من موندم به کارام برسم ولی دلم همه ش پیش شماست. دیروز رفته بودین آخرین مصاحبه. مثل اینکه به مامان جون تقلب رسوندی و حسابی کمکش کردی مصاحبه خوبی داشته باشه. آفرین پسر دانشمند خودم. بعد از ظهر هم رفتین دندانپزشکی. دلت واسه مامان جون سوخته و حسابی ورجه وورجه کردی که دندونشو نکشن. ولی این دکترای بی رحم اصلاً بهت گوش نکردن. عب نداره، مامان جون دندون عقلو میخواد چیکار؟ ایشالا امشب راه میفتین بیایین خونه. من که دلم واستون تنگ شده. فکر کنم تو این مدت حسابی بزرگ شدی!! منتظرتونم. خیلی دوستتون دارم.

هنوز هم روی اسمت دودل بودیم مامان جون. ایندفعه بین دو اسم آرتین (پاک و مقدس) و آیهان (پادشاه ماه، زیبا و مشهور همچون ماه)!
صبح بعد از نماز قرار شد باباجون قرآنو باز کنه، اگه کلمه ای با مضمون سلطنت و ملک و پادشاهی یا قمر بود، اسمت رو آیهان بذاریم و اگه راجع به پاکی و تقدس نوشته بود، آرتین.
باباجون قرآن رو باز کرد و اولین کلمه صفحه باز شده، ملک بود و توی صفحه هیچ چیزی راجع به پاکی و تقدس نوشته نشده بود! (ولی مامان جون تو همون صفحه یکبار سماوات و یکبار خود سماء هم اومده بود)
بعدش رفتیم سراغ حافظ شیرازی و دو بار هم تفأل زدیم به دیوان خواجه حافظ، یک بار من و یک بار هم بابا جون، تو هر دو شعر کلی خسرو و پادشاه و ماه بود...
و این شد که اسم نازنین پسرمون شد آیهان، پادشاه ماه، زیبا و مشهور همچون ماه.

مامانی که ماه بود و بابایی هاله دور ماه، تو هم که چون پادشاه ماهی و ماه نورشو از تو میگیره میشی آفتاب زندگیمون.
آفتاب کوچولوی زندگیمون، همیشه سلامت و درخشنده باشی!
بابا جون میگه اسم آسمان، کمی دخترونه ست و وقتی بزرگ شدی ممکنه کمی خجالت بکشی، واسه همین از چند هفته پیش، از سایت های مختلف کلی لیست بلند بالا از اسامی پسرونه درآوردم و لیست ها هی کوچکتر و کوچکتر شدن تا بالاخره رسیدیم به پنج تا اسم: آیهان، آراد، آرتین، آرمین و امیرحسین. ولی هیچکدوم به دلم نمی نشست و بازم آسمان صدات میکردم. تا اینکه بابا جون پیشنهاد داد که برای مدتی، هر 2-3 روز با یکی از این اسم ها صدات کنیم ببینیم از کدوم بیشتر خوشمون میاد. تا اینکه فعلاً به این نتیجه رسیدیم که اسم آرتین رو بیشتر از بقیه دوست داریم. امیدوارم در نهایت اسمی رو روت بذاریم که خودت هم دوستش داشته باشی.
سلام فوتبالیست کوچولوی مامان و بابا.
امروز توی دو نوبت سه تا لگد شیرین زدی به شکم مامانی و من و بابایی کلی ذوق کردیم. اولین لگدو توی خونه مامان نجیبه موقعی که دراز کشیده بودم زدی. بابایی کنارمون نشسته بود و داشت برگه امتحانی بچه ها تصحیح می کرد و من داشتم آرزو می کردم کاش الان یه لگد به شکم مامانی بزنی که بیشتر احساست کنم که یهویی تخدا جون و تو صدامو شنیدین..
دو تای بعدی رو بلافاصله پشت سرهم موقعی که تو باغ بابابزرگ بودیم تقدیم مامانی کردی، اون موقع بابایی پیشمون نبود، ولی من براش تعریف کردم تا اونم از بزرگ شدن گل پسرش خوشحال بشه. آخه بابایی از وقتی که فهمیدیم خداجون تو رو بهمون داده، هر روز چند دفعه گوشش رو میذاره رو شکم مامانی و به حرفای پسر ماهش گوش میده و براش حرف میزنه و ناز و بوسش میکنه. هروقت هم که بیقراری میکنی و واسه ما دلتنگی می کنی، بغلت میکنه تا بدونی که ما همیشه پیشتیم و از خداجون هم میخوایم هیچوقت تنهات نذاره و همیشه کنارت باشه.
خیلی دوستت داریم کوچولوی نازنینمون.
سلام مشهدی کوچولوی نازنین من، زیارت قبول مامان جون..
باز تا از سفر برگشتیم خونه، شروع کردی به بی تابی و دلتنگی و دلت بازم سفر میخواد..
تو مشهد که بودیم، باباجون و مامان جمیله اینا کلی برات لباسای خوشگل خریدن و مامان جون جمیله اولین لباسی که برات خریدیم برد تو حرم و به دارالاجابه و ضریح امام رضا متبرک کرد، آخه خیلی دلم می خواست وقتی دنیا میای لباسی رو بپوشی که عطر و بوی اونجارو میده.
تو این چند روزه هرچند دفعه (طول روز، نصف شب تا نماز صبح، بعد نماز صبح) رفتیم حرم، از بس شلوغ بود از ترس اینکه مبادا خانم ها خیلی فشار بدن و تو صدمه ببینی، دستم به ضریح و دارالاجابه نرسید، خیلی خیلی غصه م بود، آخه من تنها کسی بودم که نتونسته بودم از نزدیک نزدیک زیارت کنم، فکر کردم شاید آدم بدیم که امام رضا بهم اجازه نمیده، شب آخر گفتم امام رضا، ما داریم میریم حداقل به خاطر دل پاک نی نی کوچولوم نذار دل شکسته برگردم. فردا صبح که رفتیم حرم بازم خیلی خیلی شلوغ بود، اما تا من و مامان جمیله رسیدیم دارالاجابه، انگار جلوی ضریح یهو خلوت شد و راهها باز و من بدون هیچ فشاری رسیدم کنار ضریح و شکممو چسبوندم به ضریح تا تو هم بتونی دستای کوچولوتو بچسبونی به ضریح و زیارت کنی. می خواستم برگردم تا بقیه هم بتونن زیارت کنن ولی دوباره شلوغ شده بود و برگشتن سخت، این شد که من و تو نازنین پاکم، کلی همونجا موندیم و زیارت کردیم، مگه ضریحو ول می کردی!! بعدش خانمها یه راهی باز کردن و به زحمت برگشتیم عقب. دوباره جلوی ضریح خیلی شلوغ شده بود و هل دادن و جیغ و ... نماز خوندیم و زیارت کردیم تا اینکه امام رضا بازم دلمون رو شاد کرد و اجازه داد برای خداحافظی، ضریح را بگیریم و باهاش وداع کنیم.. خدا جون خیلی خیلی ازت متشکریم.
نی نی کوچولوی منو حفظ کن و اونو جزء بندگان صالح و شایسته ت قرار بده، آمین
امروز باباجون میره تهران تا نتیجه آزمایش و سونوگرافی رو نشون دکتر بده، با اینکه مطمئنیم خداجون حسابی مواظبته تا صحیح و سلامت باشی، ولی بازم کمی دلهره آوره. به باباجون سپردم تا هروقت رفت پیش دکتر نتیجه رو زود بهمون خبر بده، ولی باباجون طبق معمول بهمون خبر نداد، تا اینکه تو جواب یکی از اس ام اس هام خبر داد که " گل پسرمون از خودمون هم سالم تره". شاید این بهترین خبریه که تا حالا کسی بهم داده.
خداجون مهربون، خیلی خیلی شکرت به خاطر لطف بیکرانه ت، خیلی خیلی دوستت داریم و ای کاش بتونیم شکرگزارت باشیم.
مامانی هم به شکرانه سلامتی دلبندش نشست و کلی نماز شکر خوند تا بگه: خداجون میدونم چقدر بزرگ و مهربونی و بهمون لطف داری، هزاران هزار مرتبه شکرت به خاطر نعمت ها و لطف بیکرانه ت. لطفا مهربونیت رو ازمون دریغ نکن و بچه مون رو صحیح و سلامت زیر سایه خودت حفظ کن. آمین!
سلام عسل مامان و بابا، امروز، روز مصاحبه مامان و باباست. چون مامان و بابا، ازدواجشون فامیلیه، برای اینکه مطمئن بشن نینی کوچولوشون سالمه، از قبل از عقدشون رفتن پیش مشاور ژنتیک تا ببینن میتونن باهم ازدواج کنن یا نه. و اونا گفتن مشکلی نیست، فقط هر وقت خواستیم بچه دار بشیم باید 2باره بریم پیششون تا یه سری آزمایش انجام بدیم. اینارو بهشون میگن غربالگری.
صبح رفتیم آزمایشگاه نیلو تو تهران و آزمایشاتو انجام دادیم، جواب چند روز دیگه آماده میشه. بعدشم رفتیم سونوگرافی سه بعدی آقای دکتر اکرمی، که میگن تو کارش بهترینه. باباجون و من کلی ذوق و شوق داشتیم که بالاخره اینجا اجازه میدن باباجون هم بیاد داخل و صدای قلب پاکتو بشنوه و بهمون سی دی زندگیت تو شکم مامانی رو میدن تا روزی 4 ردفعه نگات کنیم. ولی اینطوری نشد، از هیچکدوم خبری نبود. عوضش معلوم شد که یه آقا پسری، همونطور که من از اولی که اومدی تو دلم مطمئن بودم، اونم سالم و قوی.
ناز پسر عزیزم، همیشه سلامت و قوی باشی.
سلام خوشگل مامان، بالاخره امتحان زبانمون هم تموم شد و تو مامانو حسابی کمک کردی که به خوبی از پس امتحانش بربیاد. حال نوبت توئه نانازم. فردا قراره که ببریمت تهران که دو جا مصاحبه بشی. امیدوارم نمره ت عالی عالی بشه عزیزدلم. مطمئنم که تو بچه باهوش و قوی و سالمی هستی و به خوبی از پس آزمایش ها برمیای و خیال مامان و بابا راحت میشه.
خیلی خیلی دوستت دارم کوچولوی مهربون من.
امروز روز تولد امام اولمونه که باباجون هم اسمشه و روز باباهاست.ولی من و تو هرچی فکر کردیم که واسه باباجون چی کادو بخریم چیزی به ذهنمون نرسید، آخه هرچی کادوی جورواجوره تو این چند وقته واسه بابایی خریدیم و دیگه هیچی به ذهنمون نمی رسه. ولی عوضش قرار شد که امتحان زبانمون رو که دادیم پیراهن های بابا رو براش تنگ و درست کنیم و کلی خیاط بازی در بیاریم.
عوضش باباجون امروز کلی برامون سنگ تموم گذاشت، ماکارونی پخت و ژله درست کرد و کلی میوه خرید.

دست گلت درد نکنه باباجون. خیلی عاشقتیم.
دیشب که از تهران برگشتیم و باباجون اومد دنبالمون، بردیمش فروشگاه که براش کادوی تولد بخریم ولی اون هیچی انتخاب نکرد و ما کلی غصه مون شد که هیچی نداریم کادو بدیم.
عوضش امروز ناهار براش سنگ تموم گذاشتیم و حسابی کدبانوگری کردیم. بعد از کلاس زبان هم رفتیم براش کیک تولد و بستنی و یه دسته گل بزرگ خریدیم که حسابی غافلگیر بشه..





راستی فردا تولد باباجونه، ولی فرصت نشد که براش کادو بخریم. ببخش باباجون. دنیا دنیا دوستت داریم.
دیشب شب آرزوها بود نازنینم. ساعت 9 شب از مصاحبه دکترا رسیدیم خونه، خسته و گرسنه و بی تاب خواب. ولی چون شب لیله الرغائب بود، باباجون اومد دنبالمون و از اونجا یه راست رفتیم امامزاده اسمعیل بن علی بن ابی طالب (ع) تو باراجین. باباجون برامون میوه و شیرینی آورده بود که گشنه نمونیم. خداجون هم لطف کرد و خوابمون از سرمون پرید و کلی تو امامزاده نماز خوندیم و دعا کردیم. ساعت 12 شب هم برگشتیم خونه.
خدا جون یک دنیا شکرت که بهمون توفیق عبادت دادی. مواظب آسمان کوچولوی ناز من و باباجون گلش باش و اونارو سلامت و شاد و موفق برام حفظشون کن.
مصاحبه دیروز تموم شد. نمیدونم نتیجه چی میشه. فقط میدونم که خدا همیشه بهترین ها رو برای بنده هاش می خواد. پس دلمون رو آروم می کنیم و توکل می کنیم به خود مهربونش. نتیجه هرچی که باشه، من باباجون و تورو دارم و شما بهترین نعمت های خدا و بالاترین شادی من هستین. بابا و مامان رو خیلی دعا کن کوچولوی پاک من.
سلام آسمان عزیز و نازم.
امروز از صبح با مامان جون رفتی تهران. آخه مامان جون دکترا قبول شده. با هم رفتید دانشگاه بهشتی تا با استادا صحبت کنید. اونجا مامانو کمک کن، باشه. منم قرار بود برم کرج. ولی کنسل شد اومدم خونه. از اینجا دعاتون میکنم تا کاراتون درست بشه و به سلامتی و دست پر برگردین. خیلی دوستتون دارم. "بابا"
بابا جون انقد گشت تا آخرش تونست از یه بازار دور، از یه دست فروش، ریواس پیدا کنه، تازه برامون بلال هم خرید. دست گلت درد نکنه باباجون که انقد به فکر مائی و دوستمون داری. عاشقتیم.
خوشگل شکموی مامان و بابا، چند روزه بدجوری بهونه مزه مزه کردن ریواس رو گرفتی، نه اینکه خیلی دلت بخواد بخوری ها، فقط چون میدونی تو بازار قزوین و تهران پیدا نمیشه هوس کردی. طفلکی بابا جون مهربون حسابی گشته ولی پیدا نمیشه که نمیشه. آخرش امروز به مامان جون جمیله زنگ زدم و ازشون خواستم اگه تو تبریز یا ارومیه پیدا میشه برامون بخرن. از دست تو شکمو...














